نظریه های انگیزشی
نظریه لذت جویی(hedonism)
گروهی از فیلسوفان و روان شناسان فلسفی، معتقد شدند که انسان همیشه برای کسب خوشی و لذت و دوری از رنج و محنت تلاش می کند. این نظریه، امروز چندان طرفدار ندارد؛ چون پایه آن گزارشهای خصوصی افراد درباره تجربه های شخصی است که مشاهده ی آنها برای شخص دیگر امکان ندارد؛ زیرا آنچه برای یکی لذت بخش است شاید برای دیگری ناخوشایند و زیانبخش باشد. از طرف دیگر، توجیه همه فعالیتهای انسان با این نظریه، ممکن نیست. مثلاً کسی که خودکشی می کند چگونه می توان گفت که در جست و جوی لذت است.
نظریه های غریزه
گروهی از روان شناسان و خصوصاً زیست شناسان معتقدند که در نهاد یا سرشت (فطرت ) انسان، استعدادهایی نهفته اند که بعد از تولد، بتدریج و در طول زمان، ظاهر می شوند و یادگیری چندان تأثیری در آنها ندارد. همین استعدادهای ناآموخته یا عوامل فطری یا غرایز، انسان را به فعالیتهای گوناگون برمی انگیزند. و هر غریزه، دارای یک «منبع»، یک «هدف» و یک «نیروی جنبش یا انگیزه (impetus) » است که هدف آن، رفع نیاز غریزی و کاهش تنشی است که نتیجه ی پیدایش یا بیداری این نیاز غریزی می باشد. مثلاً هدف نهایی غریزه ی جنسی، کاهش نیاز بدنی است. منبع غریزه، خود نیاز است. موضوع غریزه، همان چیزی است که غریزه را ارضا می کند مانند غذا برای شخص گرسنه. منظور از نیروی جنبش یا انگیزه، همان نیرو یا قدرت غریزه است.با این نظریه نیز نمی توان رفتار انسان را توجیه کرد. زیرا خود روان شناسان پیشرو و پیروان این نظریه در تعداد و انواع غرایز انسان، اتفاق نظر ندارند. چنانکه مثلاً جیمز (W.James) فیلسوف و روان شناس آمریکایی به 32 نوع غریزه در انسان عقیده داشت؛ در صورتی که مکدوگال (W.McDougall) روان شناس انگلیسی تعداد آنها را در انسان 14 می داند.
نظریه های روانکاوی
به عقیده روانکاوان (تحلیلگران رفتاری)، رفتار انسان غالباً برانگیخته عاملهایی است که خودش به وجود آنها آگاه نیست. به عبارت دیگر، پایه رفتار انسان، «انگیزه هایی ناخودآگاه» (unconsious motives) هستند. این نظریه، به سبب توجه به عوامل و عللی که دور از آگاهی انسان می باشد و رفتارهای خاصی را در او برمی انگیزد، بسیار مهم و قابل توجه است، لیکن علت همه رفتارهای انسان را نمی توان به عاملهای ناخودآگاه نسبت داد. به عقیده روانکاوان، این عاملهای ناخودآگاه، خود را به شکل رمزی از قبیل رؤیا یا لغزش کلامی (خبط لسانی) نشان خواهد داد. بنابراین، شناخت خود رفتار، ریشه ها، مسیر، و نیروهای آن تنها از طریق شناختن نیروی محرک ناآگاه رفتار، میسر است.
نظریه های شناختی (cognitive theories)
نظریه شناختی به هدفها، خواسته ها یا مقاصد و نقشه های فرد می پردازد. مثلاً در بحث از یادگیری، انگیزه هایی از این گونه، فرد را به یادگیری وادار می کنند:
نظریه یادگیری اجتماعی
پیروان این نظریه، یادگیری قبلی فرد را منبع عمده ی انگیزش او می دانند. موفقیت یا شکست پاسخهای خاص شخص، منجر می شود به اینکه او دریابد که کدام پاسخ، نتایج مثبت و کدام یک، نتایج منفی خواهد بود؛ و طبعاً علاقه مند خواهد شد که رفتارهای موفقیت آمیز را تکرار کند.تجربه شخصی برای یادگیری اجتماعی، اجباری نیست، بلکه شخص از راه مشاهده موفقیت یا شکست دیگران در پاسخهایی که در موقعیت ها یا وضعیت های گوناگون نشان می دهد، رفتارهای مناسب را یاد می گیرد. بعلاوه، پاداشها یا کیفرها نیز می توانند انگیزه ها یا علل بیرونی و یا درونی رفتارهای شخص باشند. نظریه ی یادگیری اجتماعی، چنانکه ملاحظه می کنیم، در این دیدگاه که یادگیری و عوامل بیرونی را مهم ترین و شاید اساسی ترین انگیزه های فعالیت شخص می داند، با نظریه های ارتباطی، به ویژه نظریه شرطی اسکینر، مشترک است. بنابراین، نظریه ی یادگیری اجتماعی را نیز می توان از این لحاظ که به ویژگی ها و مبانی زیستی یا سرشتی انسان کمتر توجه دارد، مورد انتقاد قرار دهد.
نظریه انگیزش هوش هیجانی از دیدگاه گلمن
نظریه های جدیدتری در مورد انگیزش شامل نظریه توسعه هوش هیجانی، گولمن (1995) است که از ایده های اولیه در مورد هوش اجتماعی از ثورندایک (1937) به دست آمده است. باتلر و والدروپ اهمیت چهار بعد کار رابطهای را تصدیق میکنند:
تقسیم بندی تئوری های انگیزش کمپل
در سال 1970، ج .پ کمپل و همکارانش تئوریهای انگیزش را در دو چارچوب کلی تقسیم کردند:
نظریههای محتوایی
نظریههای محتوایی، از توصیف «هست» و «نیازها» صحبت می کنند و نظریه پردازان محتوایی درصدد شناخت و مشخص کردن عواملی هستند که موجب انگیزش انسان برای کار می شود. به عبارت دیگر تئوریهای محتوایی بیشتر به مسائل درونی انسان و عوامل انگیزش توجه دارند و در جستجوی چیزهایی هستند که رفتارفرد را برای انجام کار فعال می سازد نظریههای محتوا را گاهی نظریههای نیاز (needs theories) نیز مینامند.
نظریههای اصلی محتوای انگیزه عبارتند از:
هرم سلسله مراتب نیازهای مزلو
نظریهی هرم سلسله مراتب نیازهای مزلو (Maslow’s Hierarchy of Needs) در سال ۱۹۴۳ توسط روانشناس، آبراهام مزلو (Abraham Maslow) در مقالهای با عنوان «نظریهای در مورد انگیزههای انسانی» مطرح شد مهمترین مطلب این نظریه این است که پیش از آنکه افراد برای دستیابی به مراحل بالاتر نیاز، انگیزه پیدا کنند، باید نیازهای اساسی اولیهشان برآورده شوند. این سلسله مراتب از ۵ سطح تشکیل شده است:
پیروان مکتب کلاسیک معتقدند اگر احتیاجات جسمانی زیر دستان برآورده شود آنان حداکثر تلاش خود را برای کسب هدف های سازمان بکار خواهند برد. اینگونه مدیران معمولا از خود سوال می کنند که چرا کارایی سازمان اضافه نمی شود؟ در حالی که ما پول خوبی می پردازیم و موقعیت کار عالی است. در حقیقت پولی که به کارمندان پرداخت می شود تا احتیاجات جسمانی خود را از قبیل خوراک، پوشاک و مسکن تامین کنند وقتی به مصرف می رسد که آنها در خارج از محیط سازمان خود هستند و معمولا هیچکس پول را در موقع کار خرج نمی کند. بنابراین پول به تنهایی نمی تواند انگیزه ای در کارمندان سازمان ایجاد کند. آنچه باعث انگیزه می شود برآوردن نیازهایی است که در سلسله مراتب نیازها در مرتبه بالاتری قرار دارد یعنی احتیاجاتی از قبیل امنیت، تامین اجتماعی، تعلق، احترام و مانند آن به ندرت کاملا" ارضا می شوند بخصوص برای افرادی که در رده های پایین سازمان قرار دارند و به فوق العاده یا پاداش متکی هستند. ارضای نیاز قدر و منزلت، احساساتی مانند اتکای به نفس، ارزش داشتن، صلاحیت و قابلیت داشتن و مانند آن در فرد به وجود می آورد حال آنکه عدم ارضای این نیازها باعث می شود که شخص احساس خود کم بینی، ضعف و بی پناهی کند و احتمالا ناراحتی های عصبی در شخص ایجاد شود. این روان شناس انسان گرا، خودشکوفایی یا تحقق ذات (self-actualization) را هدف غایی هر شخص می داند.
نظریه زیستی، تعلق و رشد( ERG )آلدرفر
در پاسخ به انتقادات وارده به نظریه مازلو، شخصی بنام کلایتون آلدرفر نظریه ای را معرفی کرد که شباهت زیادی با نظریه سلسله مراتب نیازها دارد، با این تفاوت که برای بروز نیازها به سلسله مراتب قائل نبوده و آنها را در یک پیوستار مورد بررسی و کار کرد قرار می دهد. در این نظریه نیازهای زیستی همان نیازهای جسمانی و ایمنی در نظریه سلسله مراتب نیازهاست، نیاز تعلق به نیازهایی مانند محبت، کرامت و احترام توجه دارد و نیاز به رشد در واقع به همان نیاز به کمال و تعالی در آدمی اشاره دارد.
تفاوت نظریه مازلو و آلدرفر
1. در نظریه مازلو تا یک نیاز برطرف نشود، به نیاز بعدی نمی رویم، اما در نظریه آلدرفر به طور هم زمان نیازها را برطرف می کنید.
نظریهی دو عاملی هرزبرگ
نظریهی دو عاملی انگیزه (Hertzberg’s Two-Factor Theory) که به نامهای نظریهی عامل دوگانه یا نظریهی بهداشت-انگیزش هم شناخته میشود، در دههی ۱۹۵۰ میلادی توسط فردریک هرزبرگ (Frederick Herzberg) تدوین شد.
طبق یافتههای هرزبرگ، اگرچه این عوامل انگیزشی و بهداشتی هر دو روی انگیزه تأثیرگذار هستند، اما به نظر میرسد که کاملا مستقل از همدیگر عمل میکنند. اگر چه عوامل انگیزشی، رضایت و انگیزهی کارکنان را افزایش میدادند، اما نبودِ این عوامل ضرورتا موجب عدم رضایت نمیشود. به همین شکل به نظر نمیرسد که وجود عوامل بهداشتی رضایت و انگیزه را افزایش بدهد، اما نبودشان موجب افزایش نارضایتی میشود.
تئوری ایکس و تئوری ایگرگ(xوy)
داگلاس مک گریگور دو دیدگاه متمایز از انسان ارائه کرد : یک دیدگاه اصولاً منفی که آن را تئوری ایکس (x)خواند و یک دیدگاه مثبت که آن را تئوری ایگرگ (y)نامید.
تئوری ایگرگ (y)براساس مفروضات زیر قرار دارد و مدیر از این دیدگاه به کارکنان نگاه می کند.
طبق نظریه مزلو و این نظریه می توان مشاهده کرد که اساس تئوری ایکس (x)براین فرض قرار می گیرد که نیازهای رده پایین حاکم بر فرد هستند . مفروضات تئوری ایگرگ(y) براین اساس قرار می گیرد که نیازهای رده بالاتر بر فرد حاکم هستند . مک گریگور براین باور بود که مفروضات تئوری ایگرگ (y)، نسبت به مفروضات تئوری ایکس(x) از اعتماد بیشتری برخوردارند ، بنابراین او پیشنهاد کرد که مشارکت در تصمیم گیری ، پذیرش مسئولیت و قبول کردن کارهای هماورد طلب و روابط کارگری از جمله راهها یا رهیافتهایی است که می توان بدان وسیله انگیزش شغلی فرد را به حداکثر رسانید.
نظریه نیازهای سه گانه ملک کللند
دیوید ملک کللند در سالهای اولیه دهه 1950 تحقیقاتی پیرامون انگیزه آغاز نمود. وی سه عامل انگیزش را در مورد نیازها پیشنهاد نمود که عبارتند از:
نظریههای فرایند
نظریههای فرآیند به “چگونگی” ایجاد انگیزه در افراد میپردازند. آنها نگران فرآیندی هستند که انگیزه در آن بوجود میآید و اینکه چگونه میتوانیم فرآیندهای خود را برای تغییر در سطح انگیزه تنظیم کنیم. شما میتوانید نظریههای فرآیند انگیزه را به عنوان تمرکز بر “چگونگی ایجاد انگیزه” در نظر بگیرید. این نظریهها بیشتر شناختی هستند و به چرایی ها پاسخ می دهند.
نظریههای اصلی فرآیند انگیزه عبارتند از:
• آدامز (نظریه برابری)
نظریهی انتظار( ویکتور وروم)
نظریهی انتظار (Expectancy Theory) میگوید افراد شیوهی رفتاریشان را بر مبنای نتایجی انتخاب میکنند که انتظار دارند از رفتارشان به دست آورند. به عبارت دیگر، ما بر مبنای نتیجهای که انتظار داریم به دست آوریم، تصمیم میگیریم که چه کاری انجام بدهیم. در محل کار، ممکن است که ساعات طولانیتری کار کنیم، چون انتظار داریم اضافه حقوق دریافت کنیم.
نظریهی انتظار بر سه عنصر استوار است:
1. انتظار: باور این مطلب که تلاشهای شما منجر به دستیابی به هدف مطلوبتان خواهد شد. این امر بر تجارب پیشین شما، اعتماد به نفستان و اینکه دستیابی به این هدف را تا چه حد دشوار میدانید، مبتنی است.
بنابراین طبق نظریهی انتظار، وقتی افراد باور داشته باشند که اگر به یک هدف قابل دستیابی برسند، پاداش مطلوبی به دست خواهند آورد، بیشترین انگیزهی ممکن را پیدا خواهند کرد. اگر آنها این پاداش را نخواهند یا باور نداشته باشند که تلاشهایشان منجر به کسب پاداش میشود، انگیزهی اندکی خواهند داشت و به این ترتیب انگیزش تحت تاثیر دو عامل است: نتایج مورد انتظار x جذابیت نتایج = انگیزش. بنابراین انگیزه انجام کار هم به نتایج مورد انتظار و هم به جذابیت آن وابسته است .
نظریه برابری ( آدامز)
نظریه برابری یکی از نظریات شناختی است که رفتار را در سازمانهای کاری توضیح می دهد. این نظریه اولین بار توسط آدامز و وایکمطرح شد و مبتنی بر این پیش فرض ساده است که مردم می خواهند منصفانه با آنها رفتار شود. فرض کلی نظریه این است که فرد ارزش نسبی بین ستاده و داده خود را با ارزش نسبی بین ستاده و داده شخص یا اشخاصی که از نقطه نظر وی قابل مقایسه هستند محاسبه کرده و این نسبت ها را با هم مقایسه می کند. برابری در صورتی وجود خواهد داشت که نسبت ستاده به داده شخص با نسبت ستاره به داده شخص یا اشخاص دیگر برابر باشد.
نظریه سه بعدی اسناد
نظریهی سهبُعدیِ اِسناد (Three-Dimensional Theory of Attribution) شرح میدهد که ما چگونه به رفتارهای خودمان و سایر افراد معنا میدهیم. چندین نظریه دربارهی اِسناد یا تخصیصِ معنا وجود دارند. نظریهی سهبعدی اِسناد برنارد واینر (Bernard Weiner) میگوید افراد تلاش میکنند که دریابند چرا بعضی کارها را انجام میدهیم.
• پایداری: این ویژگی تا چه حد پایدار است؟
نظریه هدفگذاری
طبق نظریه هدفگذاری، اگر برای هر شخصی هدفی تعیین شود، افراد جهت نیل به اهداف تعیین شده برانگیخته می شوند. در واقع افراد هدفمند، بیشتر و دقیق تر از افراد بی هدف تلاش می کنند. همچنین، افراد با اهداف رقابتی و مبارزه طلبانه، نسبت به افرادی که دارای اهداف ساده و سهل هستند، بیشتر تلاش و فعالیت می کنند. صاحبنظران معتقدند گرچه تعیین هدف،بازدهی افراد را افزایش می دهد اما در رابطه با پدیده هایی مانند غیبت، جابجایی یا رضایت شغلی طرح قابل تحلیلی ارایه نمی دهد.
نظریه های تقویت یا شرطی کردن عامل
نظریه های مذکور در دو بخش قبلی بطور عمده شناختی بوده و بر احساسات، حالات، تصورات و انتظارات تمرکز دارند اما نظریه های تقویتی بر روابط بین نیازهای درونی فرد و نتایج و پاسخ مملوس تمرکز دارند مانند تقویت مثبت، منفی، تنبیه و خاموش سازی .
برنامه های تقویت رفتار
1. تقویت مداوم: در پی وقوع رفتار مطلوب تقویت انجام می شود