نظریه های انگیزشی

نظریه لذت جویی(hedonism)

گروهی از فیلسوفان و روان شناسان فلسفی، معتقد شدند که انسان همیشه برای کسب خوشی و لذت و دوری از رنج و محنت تلاش می کند. این نظریه، امروز چندان طرفدار ندارد؛ چون پایه آن گزارشهای خصوصی افراد درباره تجربه های شخصی است که مشاهده ی آنها برای شخص دیگر امکان ندارد؛ زیرا آنچه برای یکی لذت بخش است شاید برای دیگری ناخوشایند و زیانبخش باشد. از طرف دیگر، توجیه همه فعالیتهای انسان با این نظریه، ممکن نیست. مثلاً کسی که خودکشی می کند چگونه می توان گفت که در جست و جوی لذت است.

نظریه های غریزه

گروهی از روان شناسان و خصوصاً زیست شناسان معتقدند که در نهاد یا سرشت (فطرت ) انسان، استعدادهایی نهفته اند که بعد از تولد، بتدریج و در طول زمان، ظاهر می شوند و یادگیری چندان تأثیری در آنها ندارد. همین استعدادهای ناآموخته یا عوامل فطری یا غرایز، انسان را به فعالیتهای گوناگون برمی انگیزند. و هر غریزه، دارای یک «منبع»، یک «هدف» و یک «نیروی جنبش یا انگیزه (impetus) » است که هدف آن، رفع نیاز غریزی و کاهش تنشی است که نتیجه ی پیدایش یا بیداری این نیاز غریزی می باشد. مثلاً هدف نهایی غریزه ی جنسی، کاهش نیاز بدنی است. منبع غریزه، خود نیاز است. موضوع غریزه، همان چیزی است که غریزه را ارضا می کند مانند غذا برای شخص گرسنه. منظور از نیروی جنبش یا انگیزه، همان نیرو یا قدرت غریزه است.با این نظریه نیز نمی توان رفتار انسان را توجیه کرد. زیرا خود روان شناسان پیشرو و پیروان این نظریه در تعداد و انواع غرایز انسان، اتفاق نظر ندارند. چنانکه مثلاً جیمز (W.James) فیلسوف و روان شناس آمریکایی به 32 نوع غریزه در انسان عقیده داشت؛ در صورتی که مکدوگال (W.McDougall) روان شناس انگلیسی تعداد آنها را در انسان 14 می داند. 


فروید نیز در نوشته های بعد از سال 1920 خویش دو نوع غریزه جدا از هم را مطرح ساخت: یکی «غریزه حیات»(Eros) و دیگری «غریزه مرگ .(Thanatos) غرایز زندگی (حیات)، عمل «خودنگهداری» یا «صیانت نفس» (self-preservation) را به عهده دارند از قبیل گرسنگی و تشنگی. فروید غریزه ی جنسی را هم در گروه غرایز حیات قرار می دهد؛ زیرا حفظ نوع انسان، به عهده آن است و انرژی غرایز زندگی را «لی بیدو»(libideo) یا شور و انرژی جنسی می نامد. در مقابل غرایز زندگی، غریزه مرگ قرار دارد که موجب از بین رفتن خود شخص یا اشخاص یا اشیاء می شود. مثلاً نفرت و پرخاشگری، غریزه ی مرگ هستند. به عقیده فروید گاهی اوقات هر دو نوع غریزه برای یک هدف، عمل می کنند. چنانکه خوردن، مثلاً زندگی را حفظ می کند لکن مواد خوردنی را از بین می برد. البته، فروید غرایز را یک امر زیستی یا زیست شناختی (بیولوژیک) می داند و معتقد است که منابع غرایز زندگی را در نیازهای فیزیولوژیک موجود زنده می توان یافت؛‌چنانکه پوسیدگی و از بین رفتن بافتهای بدن، اساس غریزه ی مرگ می باشد.

نظریه های روانکاوی

به عقیده روانکاوان (تحلیلگران رفتاری)، رفتار انسان غالباً برانگیخته عاملهایی است که خودش به وجود آنها آگاه نیست. به عبارت دیگر، پایه رفتار انسان، «انگیزه هایی ناخودآگاه» (unconsious motives) هستند. این نظریه، به سبب توجه به عوامل و عللی که دور از آگاهی انسان می باشد و رفتارهای خاصی را در او برمی انگیزد، بسیار مهم و قابل توجه است، لیکن علت همه رفتارهای انسان را نمی توان به عاملهای ناخودآگاه نسبت داد. به عقیده روانکاوان، این عاملهای ناخودآگاه، خود را به شکل رمزی از قبیل رؤیا یا لغزش کلامی (خبط لسانی) نشان خواهد داد. بنابراین، شناخت خود رفتار، ریشه ها، مسیر، و نیروهای آن تنها از طریق شناختن نیروی محرک ناآگاه رفتار، میسر است.

نظریه های شناختی (cognitive theories)

نظریه شناختی به هدفها، خواسته ها یا مقاصد و نقشه های فرد می پردازد. مثلاً در بحث از یادگیری، انگیزه هایی از این گونه، فرد را به یادگیری وادار می کنند: 

 • کنجکاوی که اساس یادگیری، خلاقیت و حفظ سلامت روان شناختی است.
 • بدست آوردن اطلاعات درباره خود و محیط.
 • تصور یا پندار شخص از خویشتن و جهان.
 • طرح یا نقشه ای که فرد برای حال و آینده اش دارد.
بنابراین نظریه ها، شناخت انسان، پایه فعالیتها یا رفتار اوست. نظریه های شناختی اگرچه از نظریات جدید به شمار می روند ولی از یک لحاظ می توان آنها را قدیمی ترین نظریه ها درباره علتهای رفتار آدمی دانست. به این معنا که بیشتر متفکران، در گذشته، انسان را موجودی منطقی می پنداشتند که دارای خواسته های آگاهانه ای است که می کوشد با استفاده از استعدادهایش آنها را برآورده سازد. 
در این نظریات، چنانکه ملاحظه می کنیم اراده است که شخص را به فعالیتهای خاص و معین برمی انگیزد.گروهی از روانشناسان معاصر، این تفسیر و تبیین را درباره ی علل یا عوامل رفتار انسان، کافی نمی دانند. زیرا تجربه، نشان داده است که گاهی ما فعالیتهایی را انجام می دهیم یا رفتارهایی از ما سر می زند که خود از علتهای آنها آگاه نیستیم (نظریه ی روانکاوان) .

نظریه یادگیری اجتماعی

پیروان این نظریه، یادگیری قبلی فرد را منبع عمده ی انگیزش او می دانند. موفقیت یا شکست پاسخهای خاص شخص، منجر می شود به اینکه او دریابد که کدام پاسخ، نتایج مثبت و کدام یک، نتایج منفی خواهد بود؛ و طبعاً علاقه مند خواهد شد که رفتارهای موفقیت آمیز را تکرار کند.تجربه شخصی برای یادگیری اجتماعی، اجباری نیست، بلکه شخص از راه مشاهده موفقیت یا شکست دیگران در پاسخهایی که در موقعیت ها یا وضعیت های گوناگون نشان می دهد، رفتارهای مناسب را یاد می گیرد. بعلاوه، پاداشها یا کیفرها نیز می توانند انگیزه ها یا علل بیرونی و یا درونی رفتارهای شخص باشند. نظریه ی یادگیری اجتماعی، چنانکه ملاحظه می کنیم، در این دیدگاه که یادگیری و عوامل بیرونی را مهم ترین و شاید اساسی ترین انگیزه های فعالیت شخص می داند، با نظریه های ارتباطی، به ویژه نظریه شرطی اسکینر، مشترک است. بنابراین، نظریه ی یادگیری اجتماعی را نیز می توان از این لحاظ که به ویژگی ها و مبانی زیستی یا سرشتی انسان کمتر توجه دارد، مورد انتقاد قرار دهد.

نظریه انگیزش هوش هیجانی از دیدگاه گلمن

نظریه های جدیدتری در مورد انگیزش شامل نظریه توسعه هوش هیجانی، گولمن (1995) است که از ایده های اولیه در مورد هوش اجتماعی از ثورندایک (1937) به دست آمده است. باتلر و والدروپ اهمیت چهار بعد کار رابطه‌ای را تصدیق می‌کنند:

 1. هوش
 2. تسهیل بین فردی
 3. خلاقیت رابطه‌ای
 4. رهبری تیم
 این نظریه رایج تر باید اتخاذ شود تا بی تفاوتی قبل از ظهور از بین برود. این می تواند مسئولیت بیشتری را برای کارمند فراهم کند و به اصطلاح به او یک نام جدید ارائه دهد، اگرچه در دست بی تفاوت ها خطرناک است، اما ممکن است تأثیر برجسته ای بر تعامل و انگیزه، شهود مدیریت و مهارت های عمومی افراد داشته باشد و ارزیابی باید درک درستی از نیازهای افراد ایجاد کند. کارمند بی تفاوت نیاز دارد و چه چیزی می تواند به آنها کمک کند و سطح خوبی از تعهد را بازگرداند.

تقسیم بندی تئوری های انگیزش کمپل

در سال 1970، ج .پ کمپل و همکارانش تئوریهای انگیزش را در دو چارچوب کلی تقسیم کردند:

 1. نظریه های محتوایی
 2. نظریه های فرآیندی

نظریه‌های محتوایی

نظریه‌های محتوایی، از توصیف «هست» و «نیازها» صحبت می کنند و نظریه پردازان محتوایی درصدد شناخت و مشخص کردن عواملی هستند که موجب انگیزش انسان برای کار می شود. به عبارت دیگر تئوریهای محتوایی بیشتر به مسائل درونی انسان و عوامل انگیزش توجه دارند و در جستجوی چیزهایی هستند که رفتارفرد را برای انجام کار فعال می سازد نظریه‌های محتوا را گاهی نظریه‌های نیاز (needs theories) نیز می‌نامند.

نظریه‌های اصلی محتوای انگیزه عبارتند از:

 • سلسله ‎نیازهای مزلو
 • آلدرفر (نظریه ERG)
 • هرز برگ (بهداشت انگیزشی)
 • مک گریگور( Xو Y ) 
 • گریس آرجریس (بلوغ و عدم بلوغ )

هرم سلسله مراتب نیازهای مزلو

نظریه‌ی هرم سلسله مراتب نیازهای مزلو (Maslow’s Hierarchy of Needs) در سال ۱۹۴۳ توسط روان‌شناس، آبراهام مزلو (Abraham Maslow) در مقاله‌ای با عنوان «نظریه‌ای در مورد انگیزه‌های انسانی» مطرح شد مهم‌ترین مطلب این نظریه این است که پیش از آنکه افراد برای دستیابی به مراحل بالاتر نیاز، انگیزه پیدا کنند، باید نیازهای اساسی اولیه‌شان برآورده شوند. این سلسله مراتب از ۵ سطح تشکیل شده است:

 1. زیستی: برای این که فردی بتواند به حیات خود ادامه بدهد، این نیازها که شامل غذا، آب و مسکن هستند، باید برآورده شوند.
 2. امنیتی: شامل امنیت فردی و مالی و سلامتی و تندرستی.
 3. عشق و تعلق: نیاز به دوستی، روابط و خانواده.
 4. احترام : نیاز به احساس اطمینان و مورد احترام دیگران بودن.
 5. خودشکوفایی: آرزوی به دست آوردن تمام آن چیزهایی که می‌توانید به دست آورید و تبدیل شدن به بهترین فردی که می‌توانید باشید.

پیروان مکتب کلاسیک معتقدند اگر احتیاجات جسمانی زیر دستان برآورده شود آنان حداکثر تلاش خود را برای کسب هدف های سازمان بکار خواهند برد. اینگونه مدیران معمولا از خود سوال می کنند که چرا کارایی سازمان اضافه نمی شود؟ در حالی که ما پول خوبی می پردازیم و موقعیت کار عالی است. در حقیقت پولی که به کارمندان پرداخت می شود تا احتیاجات جسمانی خود را از قبیل خوراک، پوشاک و مسکن تامین کنند وقتی به مصرف می رسد که آنها در خارج از محیط سازمان خود هستند و معمولا هیچکس پول را در موقع کار خرج نمی کند. بنابراین پول به تنهایی نمی تواند انگیزه ای در کارمندان سازمان ایجاد کند. آنچه باعث انگیزه می شود برآوردن نیازهایی است که در سلسله مراتب نیازها در مرتبه بالاتری قرار دارد یعنی احتیاجاتی از قبیل امنیت، تامین اجتماعی، تعلق، احترام و مانند آن به ندرت کاملا" ارضا می شوند بخصوص برای افرادی که در رده های پایین سازمان قرار دارند و به فوق العاده یا پاداش متکی هستند. ارضای نیاز قدر و منزلت، احساساتی مانند اتکای به نفس، ارزش داشتن، صلاحیت و قابلیت داشتن و مانند آن در فرد به وجود می آورد حال آنکه عدم ارضای این نیازها باعث می شود که شخص احساس خود کم بینی، ضعف و بی پناهی کند و احتمالا ناراحتی های عصبی در شخص ایجاد شود. این روان شناس انسان گرا، خودشکوفایی یا تحقق ذات (self-actualization) را هدف غایی هر شخص می داند.

نظریه زیستی، تعلق و رشد( ERG )آلدرفر

در پاسخ به انتقادات وارده به نظریه مازلو، شخصی بنام کلایتون آلدرفر نظریه ای را معرفی کرد که شباهت زیادی با نظریه سلسله مراتب نیازها دارد، با این تفاوت که برای بروز نیازها به سلسله مراتب قائل نبوده و آنها را در یک پیوستار مورد بررسی و کار کرد قرار می دهد. در این نظریه نیازهای زیستی همان نیازهای جسمانی و ایمنی در نظریه سلسله مراتب نیازهاست، نیاز تعلق به نیازهایی مانند محبت، کرامت و احترام توجه دارد و نیاز به رشد در واقع به همان نیاز به کمال و تعالی در آدمی اشاره دارد.

تفاوت نظریه مازلو و آلدرفر

1. در نظریه مازلو تا یک نیاز برطرف نشود، به نیاز بعدی نمی رویم، اما در نظریه آلدرفر به طور هم زمان نیازها را برطرف می کنید.

 2. در نظریه آلدرفر نیازها سلسله مراتبی نیست.

نظریه‌ی دو عاملی هرزبرگ

نظریه‌ی دو عاملی انگیزه (Hertzberg’s Two-Factor Theory) که به نام‌های نظریه‌ی عامل دوگانه یا نظریه‌ی بهداشت-انگیزش هم شناخته می‌شود، در دهه‌ی ۱۹۵۰ میلادی توسط فردریک هرزبرگ (Frederick Herzberg) تدوین شد.

 هرزبرگ با تحلیل پاسخ‌های ۲۰۰ حسابدار و مهندس که از آنها در مورد احساسات مثبت و منفی نسبت به کارشان سؤال شده بود، دو عامل را شناسایی کرد که بر انگیزه و رضایت کارکنان تأثیر می‌گذارند:
 1. عوامل ایجاد انگیزه : به بیان ساده، اینها عواملی هستند که منجر به رضایت می‌شوند و در کارکنان انگیزه ایجاد می‌کنند تا سخت‌تر کار کنند. مثال‌هایی از این عوامل عبارتند از: لذت بردن از شغل، احساسِ دیده شدن و پیشرفت شغلی.
 2. عوامل بهداشتی: عدم وجود این عوامل می‌توانند منجر به نارضایتی و فقدان انگیزه شوند. مثال‌هایی از این عوامل عبارتند از: حقوق، سیاست‌های شرکت، مزایا، رابطه با مدیران و همکاران.

طبق یافته‌های هرزبرگ، اگرچه این عوامل انگیزشی و بهداشتی هر دو روی انگیزه تأثیرگذار هستند، اما به نظر می‌رسد که کاملا مستقل از همدیگر عمل می‌کنند. اگر چه عوامل انگیزشی، رضایت و انگیزه‌ی کارکنان را افزایش می‌دادند، اما نبودِ این عوامل ضرورتا موجب عدم رضایت نمی‌شود. به همین شکل به نظر نمی‌رسد که وجود عوامل بهداشتی رضایت و انگیزه را افزایش بدهد، اما نبودشان موجب افزایش نارضایتی می‌شود.

تئوری ایکس و تئوری ایگرگ(xوy)

داگلاس مک گریگور دو دیدگاه متمایز از انسان ارائه کرد : یک دیدگاه اصولاً منفی که آن را تئوری ایکس (x)خواند و یک دیدگاه مثبت که آن را تئوری ایگرگ (y)نامید. 

مک گریگور پس از مشاهده نوع رفتار مدیران با کارکنان به این نتیجه رسید که یک مدیر از این دیدگاه به ماهیت نوع انسان توجه می کند که مفروضات خاصی را در نظر گرفته است و بر آن اساس رفتار خود را با زیر دستان تنظیم می نماید.
 تئوری ایکس (x)بر اساس مفروضات زیر قرار دارد و مدیر از این زاویه به کارکنان توجه می نماید.
 الف ) کارکنان به صورت فطری و طبیعی کار را دوست ندارند و در صورت امکان سعی می کنند از انجام آن اجتناب نمایند.
 ب) از آنجا که کارکنان کار را دوست ندارند ، باید آنان را مجبور کرد و کنترل نمود و یا تهدید کرد تا بتوان به هدفهای مورد نظر دست یافت.
 ج) کارکنان از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کنند ، لذا باید به صورت رسمی آنها را هدایت و رهبری کرد.
 د) بیشتر کارکنان امنیت را بالاتر از عوامل دیگر مربوط به کار ، قرار می دهند و هیچ نوع جاه طلبی و بلندپروازی ندارند.

تئوری ایگرگ (y)براساس مفروضات زیر قرار دارد و مدیر از این دیدگاه به کارکنان نگاه می کند.

 الف ) کارکنان کار را امری طبیعی و همانند تفریح یا بازی می پندارند.
 ب) کسی که خود را به هدف یا هدفهایی متعهد نموده است دارای نوعی خودرهبری و خودکنترلی می باشد.
 ج) بیشتر افراد می توانند مسئولیت بپذیرند و حتی در پی پذیرفتن مسئولیتها برآیند.
 د) خلاقیت ، یعنی توانایی برای گرفتن تصمیمات خوب و بیشتر افراد جامعه دارای این ویژگی هستند ، این امر تنها از ویژگی های مدیران نیست.

طبق نظریه مزلو و این نظریه می توان مشاهده کرد که اساس تئوری ایکس (x)براین فرض قرار می گیرد که نیازهای رده پایین حاکم بر فرد هستند . مفروضات تئوری ایگرگ(y) براین اساس قرار می گیرد که نیازهای رده بالاتر بر فرد حاکم هستند . مک گریگور براین باور بود که مفروضات تئوری ایگرگ (y)، نسبت به مفروضات تئوری ایکس(x) از اعتماد بیشتری برخوردارند ، بنابراین او پیشنهاد کرد که مشارکت در تصمیم گیری ، پذیرش مسئولیت و قبول کردن کارهای هماورد طلب و روابط کارگری از جمله راهها یا رهیافتهایی است که می توان بدان وسیله انگیزش شغلی فرد را به حداکثر رسانید.

نظریه نیازهای سه گانه ملک کللند

دیوید ملک کللند در سالهای اولیه دهه 1950 تحقیقاتی پیرامون انگیزه آغاز نمود. وی سه عامل انگیزش را در مورد نیازها پیشنهاد نمود که عبارتند از:

 • نیاز به کسب موفقیت : یعنی تلاش برای کسب هدف با توجه به برنامه ها و استاندارهایی که موفقیت را تضمین می نماید.
 • نیاز به کسب قدرت : یعنی کسب توانایی برای اعمال نفوذ بر دیگران و کنترل آنها.
 • نیاز به کسب روابط : یعنی تمایل به کسب دوستی، حمایت دیگران و ایجاد روابط صمیمی با آنها.

نظریه‌های فرایند

نظریه‌های فرآیند به “چگونگی” ایجاد انگیزه در افراد می‌پردازند. آنها نگران فرآیندی هستند که انگیزه در آن بوجود می‌آید و اینکه چگونه می‌توانیم فرآیندهای خود را برای تغییر در سطح انگیزه تنظیم کنیم. شما می‌توانید نظریه‌های فرآیند انگیزه را به عنوان تمرکز بر “چگونگی ایجاد انگیزه” در نظر بگیرید. این نظریه‌ها بیشتر شناختی هستند و به چرایی ها پاسخ می دهند.

 عوامل موثر در انگیزش چندان مورد توجه نظریه های فرایندی قرار نمی گیرد. این نظریه ها، فرایندهای رفتاری موجود زنده را مورد نظر قرار می دهند. به عبارت دیگر چگونگی آغاز و تداوم رفتار بررسی شده و دلیل توقف آن تبیین می شود. همه الگوهای فرایندی سعی دارند متغیرهای عمده ای را که در انتخاب سطح فعالیت برای انجام کار موثر هستند، مشخص نمایند. معمولا متغیرهایی مانند نیازها، انتظارها، پاداشها و تقویت کننده ها مورد توجه قرار می گیرند. علاوه بر این، الگوهای فرایندی درصد یافتن کنش متقابل این متغیرها با متغیرهای وابسته ای چون خشنودی شغلی کارکنان می باشند

نظریه‌های اصلی فرآیند انگیزه عبارتند از:

• آدامز (نظریه برابری)

 • ویکتور وروم (نظریه انتظار)
 • دیوید لاک (نظریه هدف)
 • چارم (ارزیابی شناختی)
 • نظریه انگیزه تیلور – مدیریت علمی
 • نظریه انگیزه خودکارآمدی ( Bandura)

نظریه‌ی انتظار( ویکتور وروم)

نظریه‌ی انتظار (Expectancy Theory) می‌گوید افراد شیوه‌ی رفتاری‌شان را بر مبنای نتایجی انتخاب می‌کنند که انتظار دارند از رفتارشان به دست آورند. به عبارت دیگر، ما بر مبنای نتیجه‌ای که انتظار داریم به دست آوریم، تصمیم می‌گیریم که چه کاری انجام بدهیم. در محل کار، ممکن است که ساعات طولانی‌تری کار کنیم، چون انتظار داریم اضافه حقوق دریافت کنیم.

 اما نظریه‌ی انتظار این را هم بیان می‌کند که فرایندهایی که بر طبق آن در مورد رفتارهایمان تصمیم‌گیری می‌کنیم، تحت تأثیرِ پاداشی هستند که انتظار داریم به دست آوریم. در این مورد اگر به کارگران قول افزایش حقوق داده شود (و آنها احتمال به دست آوردن این نتیجه را بدهند)، شاید نسبت به وقتی که تصور می‌کنند ممکن است افزایش حقوق داشته باشند (اما این نتیجه را محتمل و غیرقطعی بدانند) بیشتر کار کنند.

نظریه‌ی انتظار بر سه عنصر استوار است:

1. انتظار: باور این مطلب که تلاش‌های شما منجر به دستیابی به هدف مطلوب‌تان خواهد شد. این امر بر تجارب پیشین شما، اعتماد به نفس‌تان و اینکه دستیابی به این هدف را تا چه حد دشوار می‌دانید، مبتنی است.

 2. عاملیت: باور به این امر که اگر انتظارات عملکردی را برآورده سازید، پاداش خواهید گرفت.
 3. ارزش : ارزشی که برای پاداش قائل هستید.

بنابراین طبق نظریه‌ی انتظار، وقتی افراد باور داشته باشند که اگر به یک هدف قابل دستیابی‌ برسند، پاداش مطلوبی به دست خواهند آورد، بیشترین انگیزه‌ی ممکن را پیدا خواهند کرد. اگر آنها این پاداش را نخواهند یا باور نداشته باشند که تلاش‌هایشان منجر به کسب پاداش می‌شود، انگیزه‌ی اندکی خواهند داشت و به این ترتیب انگیزش تحت تاثیر دو عامل است: نتایج مورد انتظار x جذابیت نتایج = انگیزش. بنابراین انگیزه انجام کار هم به نتایج مورد انتظار و هم به جذابیت آن وابسته است .

نظریه برابری ( آدامز)

نظریه برابری یکی از نظریات شناختی است که رفتار را در سازمانهای کاری توضیح می دهد. این نظریه اولین بار توسط آدامز و وایکمطرح شد و مبتنی بر این پیش فرض ساده است که مردم می خواهند منصفانه با آنها رفتار شود. فرض کلی نظریه این است که فرد ارزش نسبی بین ستاده و داده خود را با ارزش نسبی بین ستاده و داده شخص یا اشخاصی که از نقطه نظر وی قابل مقایسه هستند محاسبه کرده و این نسبت ها را با هم مقایسه می کند. برابری در صورتی وجود خواهد داشت که نسبت ستاده به داده شخص با نسبت ستاره به داده شخص یا اشخاص دیگر برابر باشد.

نظریه سه بعدی اسناد

نظریه‌ی سه‌بُعدیِ اِسناد (Three-Dimensional Theory of Attribution) شرح می‌دهد که ما چگونه به رفتارهای خودمان و سایر افراد معنا می‌دهیم. چندین نظریه درباره‌ی اِسناد یا تخصیصِ معنا وجود دارند. نظریه‌ی سه‌بعدی اِسناد برنارد واینر (Bernard Weiner) می‌گوید افراد تلاش می‌کنند که دریابند چرا بعضی کارها را انجام می‌دهیم. 

به گفته‌ی واینر، دلایلی که به رفتارمان نسبت می‌دهیم، می‌توانند بر نحوه‌ی رفتار ما در آینده تأثیرگذار باشند. برای مثال دانش‌آموزی که در امتحان رد می‌شود، شکستش را به چندین عامل مربوط می‌داند و در واقع این تخصیص دادن است که روی انگیزه‌اش در آینده تأثیر می‌گذارد. واینر این نظریه را ارائه داد که ویژگی‌های خاص (مثل بدشانسی یا عدم مطالعه‌ی کافی دروس) اهمیت کمتری نسبت به خواص آن ویژگی دارند. به گفته‌ی واینر، سه خاصیت اصلی در ویژگی‌ها وجود دارند که می‌توانند بر انگیزه‌ی آتی تأثیرگذار باشند.

پایداری: این ویژگی تا چه حد پایدار است؟

 برای مثال اگر دانش‌آموزی باور داشته باشد که به دلیل نداشتن هوش کافی در امتحانی مردود شده است، این عامل پایداری است. عوامل غیرپایدار موقتی هستند، مانند بیماری. به گفته‌ی واینر ویژگی‌های پایدار برای دستاوردهای موفقیت‌آمیزی مانند قبولی در امتحانات، می‌توانند منجر به انتظارات مثبت و در نتیجه انگیزه‌ی بیشتری در آینده شوند. اما در شرایط منفی، مانند رد شدن در امتحان، خواص پایدار می‌توانند موجب انتظارات کمتر در آینده شوند.
 • منبعِ کنترل: آیا این حادثه در اثر عاملی خارجی یا داخلی اتفاق افتاده است؟
 برای مثال اگر دانش‌آموز باور داشته باشد که رد شدن در امتحان تقصیر خودش است، چرا که هوش کافی ندارد (دلیل داخلی)، ممکن است انگیزه‌ی کمتری در آینده داشته باشد. اما اگر باور داشته باشد که عاملی خارجی در این امر مؤثر بوده‌اند، ممکن است انگیزه‌ی خود را از دست ندهد.
 • قابلیت کنترل: این موقعیت تا چه حد قابل کنترل بوده است؟ 
اگر فردی باور داشته باشد که می‌توانست عملکرد بهتری داشته باشد، ممکن است نسبت به فردی که باور دارد به دلیل عواملی خارج از کنترلش شکست خورده است، انگیزه‌ی کمتری برای سعی دوباره در آینده داشته باشد.

نظریه هدفگذاری

طبق نظریه هدفگذاری، اگر برای هر شخصی هدفی تعیین شود، افراد جهت نیل به اهداف تعیین شده برانگیخته می شوند. در واقع افراد هدفمند، بیشتر و دقیق تر از افراد بی هدف تلاش می کنند. همچنین، افراد با اهداف رقابتی و مبارزه طلبانه، نسبت به افرادی که دارای اهداف ساده و سهل هستند، بیشتر تلاش و فعالیت می کنند. صاحبنظران معتقدند گرچه تعیین هدف،بازدهی افراد را افزایش می دهد اما در رابطه با پدیده هایی مانند غیبت، جابجایی یا رضایت شغلی طرح قابل تحلیلی ارایه نمی دهد.

نظریه های تقویت یا شرطی کردن عامل

نظریه های مذکور در دو بخش قبلی بطور عمده شناختی بوده و بر احساسات، حالات، تصورات و انتظارات تمرکز دارند اما نظریه های تقویتی بر روابط بین نیازهای درونی فرد و نتایج و پاسخ مملوس تمرکز دارند مانند تقویت مثبت، منفی، تنبیه و خاموش سازی .

تقویت مثبت : پاداشی است که در رابطه با رفتار مطلوب داده می شود. هدف از این روش تایید رفتار مطلوب فرد و افزایش امتیازها برای تکرار آن نوع رفتار می باشد.
تقویت منفی یا پرهیز : تلاش فرد برای کسب نتایج مطلوب با حذف رفتارهای نامطلوب از نظر دیگران است. یعنی برای اینکه فرد از ابتلا به نتیجه نامطلوب پرهیز کند، رفتار مورد نظر دیگران را انجام می دهد، مثل فردی که برای جلوگیری از انتقاد مافوق رفتار مطلوب نظر وی را انجام می دهد، از انتقاد او در امان باشد.
تنبیه : نتایج ناخوشایند برای رفتارهای نامطلوب و غیر دلخواه است، مانند تاخیر کاری که با نتیجه توبیخ، تعلیق و غیره است. در این روش متاسفانه رفتار صحیح به فرد آموزش داده نمی شود.
خاموش سازی یا چشم پوشی : خاموش سازی و چشم پوشی به منظور از بین بردن تمامی تقویتها متعاقب یک رفتار غیر مطلوب و نامناسب می باشد، همانند روش تنبیه. منظوراز این روش جلوگیری از تکرار و تقلیل رفتار نامطلوب است. نادیده گرفتن افراد ضعیف، این مفهوم را به فرد منتقل می کند که باید در اصلاح و تقویت رفتار تلاش کند.

برنامه های تقویت رفتار

1. تقویت مداوم: در پی وقوع رفتار مطلوب تقویت انجام می شود

 2. تقویت با فواصل زمانی ثابت: در پی وقوع رفتار مطلوب براساس برنامه زمانی ثابت و مشخصی تقویت انجام می شود
 3. تقویت با فواصل زمانی : متغییر رفتار مطلوب در فواصل زمانی غیر مشخص تقویت می شود
 4. تقویت با نسبت ثابت: رفتار مطلوب براساس تکرار مشخص و ثابت تقویت می شود
 5. تقویت با نسبت متغیر: رفتار مطلوب براساس نسبت های تکرار متفاوت تقویت می شود