3013من آدم تاثیر گذاری هستم
آموزگاری تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبی قدردانی کن. او دانشآموزان را یکییکی به جلوی کلاس میآورد و چگونگی اثرگذاری آنها بر خودش را بازگو میکرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانی آبی رنگ میزد که روی آن با حروف طلایی نوشته شده بود: « من آدم تاثیرگذاری هستم». سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژهای برای کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعی چه اثری خواهد داشت.
آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبی اضافی داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانی را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسی از چه کسی قدردانی کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکی از بچهها به سراغ یکی از مدیران جوان شرکتی که در نزدیکی مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکی که در برنامهریزی شغلی به وی کرده بود قدردانی کرد و یکی از روبانهای آبی را به پیراهنش زد و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسی را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبی به سینهاش قدردانی کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتاری با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاریاش تحسین میکند. رییس ابتدا خیلی متعجب شد آنگاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبی را میپذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روی سینهاش بچسباند. رییس گفت: البته که میپذیرم. مدیر جوان یکی از روبانهای آبی را روی یقه کت رییسش، درست بالای قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافی را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگری قدردانی کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانی که این روبان آبی را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسی است و آنها میخواهند این مراسم روبان زنی را گسترش دهند و ببینند چه اثری روی مردم میگذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ سالهاش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردنی برای من افتاد ، من در دفترم بودم که یکی از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانی آبی به من داد میتوانی تصور کنی؟ او فکر میکند که من یک نابغه هستم!ا و سپس آن روبان آبی را به سینهام چسباند که روی آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذاری هستم»، سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافی هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگری قدردانی کنم.هنگامی که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسی بدهم و به فکر تو افتادم من میخواهم از تو قدردانی کنم مشغله کاری من بسیار زیاد است و وقتی شبها به خانه میآیم توجه زیادی به تو نمیکنم من به خاطر نمرات درسیات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد میکشم؛ امّا امشب، میخواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزی و میخواهم بدانی که تو بر روی زندگی من تاثیرگذار بودهای. تو در کنار مادرت، مهمترین افراد در زندگی من هستید. تو فرزند خیلی خوبی هستی و من دوستت دارم آن گاه روبان آبی را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد نمیتوانست جلوی گریهاش را بگیرد تمام بدنش میلرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صدای لرزان گفت:« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایی، من در اتاقم نشسته بودم و نامهای برای تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید» من میخواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشی کنم؛ من اصلاً فکر نمیکردم که وجود من برایتان اهمیتی داشته باشد نامهام بالا در اتاقم است پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگری شده بود؛ او دیگر سر کارمندان غر نمیزد و طوری رفتار میکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روی او تاثیرگذار بودهاند.
مدیر جوان به بسیاری از نوجوانان دیگر در برنامهریزی شغلی کمک کرد یکی از آنها پسر رییسش بود و همیشه به آنها میگفت که آنها در زندگی او تاثیرگذار بودهاند و به علاوه، بچههای کلاس ، درس با ارزشی آموختند:« انسان در هر شرایط و وضعیتی میتواند تاثیرگذار باشد».